که چشمم عکس روي دوست ميبيند ز هر سويي
چنان بنشست نقش دوست در آئينهي چشمم
ترسم اي دوست که بادي ببرد ناگاهم
ذره خاکم و در کوي توام جاي خوش است
کفر است اگر ز دوست دل خود صبور يافت
در عشق دوست هر که سر خود برهنه کرد
دلم که با غم تو گشت آشنا اي دوست
ز شادي همه عالم شدست بيگانه
که اين ليلي بهر جانب چو مجنون کشتگان دارد
چو فرهاد از غم شيرين ز بهر دوست ميميرم
يا غم دوست خورد يا غم رسوايي را
عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست
خشنود شود از من غمخوار که داند؟
خون شد جگرم از غم و انديشهي آن دوست
از خود نشوي نيست به هستي نرسي
تا در غم عشق دوست چون آتش و آب
از پي خون شدن اي دوست جگرها دارد
از غم انديشه ندارم که درين کار دلم
دشمن که نميخواهد، همخوار کنش، يارب
زان دوست که غمگینم، غم خوار کنش، يارب
همه این شعرها درمورد دوست بودند ولی من با این یکی حال می کنم
رفیق من سنگ صبور غمهام به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمی دونه چه حالی دارم چه دنیای ................... .........................................................................